تبليغاتX
هو المعشوق

هو المعشوق

سرم به جرم گناه نکرده بر دارست...


به

   دغدغه هایی که دیگر نیست...

 

کفشم مرا فروخت به راهی که ساده بود

کفشم همیشه عاشق تکرار جاده بود

کفشم مرا گذاشت خودش رفت گم شود

یک کوه بود.. یک زن و پایی پیاده بود

 

کفشی که ساده بود رفیقی که نیمه راه

راهی که سخت بود و پشتی که بی پناه

این کوهها چقدر بلندند.. خسته ام!

این دره ها چقدر عمیقند.. آه..آه..

 

آری دوباره لحظه سخت عبور بود

پایم صبور بود ولی قله دور بود

پایم ضعیف و خسته و رنجور می نمود

پایم رسیده بود به راهی که کور بود

 

تاریک بود راه و پر از سنگ و خار بود

آبی که زهر بود..  طنابی که دار بود..

ماهی که نور داشت ولی پشت ابر مرد

پایی که خسته بود و به فکر فرار بود

 

کفشی که پا نداشت و گمراه مانده بود

پایی که یار بود و در راه مانده بود

گمراه های حادثه آزاد می روند

اما شکوه یوسفی در راه مانده بود

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط کوثر حجت |


به همسرم که کال نمی خواهدم!

 

رسیده بودی

به راه هایی که از ریشه هایم می گذشت

رسیده تر بودم

به دست هایت

که مرا از شاخه های دورتر می چید

رسیده بودم

رسیده بودی...

 

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط کوثر حجت |


 

این منم این همیشه زندانی

این من این بخت سعد سلمانی

این من این حرفهای سردرگم

شاعر دردهای بی مردم

تکیه دادم به شانه های خودم

می نویسم فقط برای خودم...

 

سفر..سفر..سفر...

نمیدونم چطوره که من این روزا به اکثر دوستان که سر میزنم از سفر نوشتن..البته طبیعیه برای این موقع سال اماانگار همه چی دست به دست هم داده که داغ دلم تازه بشه!

سفر...

خسته ام ازین مسیر های تکراری ..سالهاست ..مسیری که به دانشگاه منتهی میشه .. مسیری که به محل کارم منتهی میشه..مسیری که به جلسات منتهی میشه..و تمام مسیرهایی که به خونه برمیگرده دوباره..

من از مسیری که برمی گرده متنفرم!!!

کم کم حس میکنم تمام این راهها مالک من شدن...من که احساس تعلق به این هیچ کجای این "دایره ی معوج" ندارم چه عذابیه احساس تعلق به این راه های تکراری..

"مسیری برای رسیدن نیست" 

اما دیگه باید بنویسم 

"مسیری نیست..حتی برای نرسیدن!"                                                               

راه تازه ای میخوام .. راهی که به هیچ کجا بر نمی گرده.. تا نباشم.. نباشم تا باشم..

قطار دلم میخواد..نمیدونم قطار رو برای سفر دوست دارم یا سفر رو برای قطار! ولی میدونم هر دو رو برای نبودن دوست دارم..دوستش دارم..با کوپه های خالی که مطمنئم کنه متعلق به کسی یا چیزی نیستم..                              

 توی مهدم بچه هامو هرجا میخوام ببرم سوار قطار میکنم..سووووووووووووتشو خودم میکشم بلند..اونا خیلی دوست دارن این کارو..بعد اونا همه با هم سووووووت میکشن.. "همه سوار شدن؟!"..                من کسیو جا نمیذارم!

دستاتواز روی چشمام بردار

بذار برم

من میخوام ببینم

میخوام احساس کنم وجود دارم ..هستم..

دوختی پاره پاره ام کردی

هی شروع دوباره ام کردی

هی تفال زدی به فکر خودت

با دلت استخاره ام کردی

تکیه دادم به شانه های خودم

اشتباه دلم به پای خودم..

 دیگه نمیاد..نمیاد که منو با خودش ببره ..من باید برم..

 میگما خدا جون؟!

چرا منو ایجوری آفریدی..چرا زنجیر+ی؟!

که زنجیریم کنی؟!

 

سالها پیش

بهار

اتفاقی بود که در پیرهنم رخ داد

این پنجره ها

فقط شبهت را سرگردان تر می کند

 

بمان

با صراحت دستانت

و مرا پس بگیر

از لحظه هایی که هر سال تحویلم نمی گیرند

 

عطر نزدیکت را در نفس هایم بریز

بگذار

نسیمی که به اندامم می وزد

شکل تو را به خود بگیرد!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط کوثر حجت |


 

فکری برای قدم زدن ندارم

چه فرقی میکند

زمین گرد باشد یا . . .

مسیری برای رسیدن نیست

 

تاریک شدم

آنقدر که سایه ام ترکم کرد

می خواهم به خودم برگردم

به طنابی که خاطراتم را تکان می دهد!

 

شاید

آفتاب از سمت دیگری بیرون بیاید

بیاید . . .

تابی ببندد به بی تابی درخت

با دستهایش به بادم دهد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط کوثر حجت |


 

تقدیم به فاطمه جعفری :

 

قلم را برمیدارم تا زیبا بنویسم

مثل مهربانیت

کلمات را بازی میدهم

میرقصانم

 گیج میکنم

میخواهم معجزه کنم

مثل وقتی آمدی

وشاخه هایم را بوسه های رحمت پوشاند

اما گفتم این همه چرا؟!

این همهمه...

ساده بگویم:

"دوستت دارم"

خدا میخواست با دستهای تو

موهایم را

چهل گیس ببافد

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط کوثر حجت |


 

سرم را در دستهایم می گیرم

 بی آنکه به شانه های تو، حتی فکر کرده باشم!

 باید با همین وضع کنار بیاید

 دردی که مرا تحمل می کند

 حالا

 باید کمی دورتر بایستم

 و تو جلوتر از خودت حرکت کنی

 تا مرا ندیده باشی

 باید....

 مثل لبخندی که بر صورت عروسکم می دوزی

 مثل کبوترانی که بر سینه ی پیراهنم...

 مثل ماه که بدون نیمه اش

 هر شب لاغرتر میشود!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط کوثر حجت |


 

وای چه روز خوب غمگینی بود امروز!هی دعا کردم برف که میومد..چه روز جدیدی..این همه سال برف رو دیدم بازم ذوق میزدم، دلم براش تنگ شده بود..ببین بچه هام چه حالی داشتن..با چه هیجانی یکی یکی میومدن میگفتن:"کوشر جون بف میاد بی یون!!" ازجلو پنجره ام نمی شدجمعشون کرد                                                                                                         فک میکردن منم دفه ی اولم میبینم!

فکر کردم چه بهشون خوش میگذره که اکثر چیزایی که میبینن اولین تجربه اس براشون..چه زندگی خوشگلی دارن اگه...!! فقط توشون ساغرم بود که هیچی نگفت از راه که اومد..چون اون به همین زودی معنی جدایی رو فهمیده..به همین زودی بزرگ شده..اون قدر که دیگه میدونه مدادرنگیم فقط به درد خط خطی میخوره!

هی دستاتو،ها کن..ها کن گلم!               

این خاصیت زمستونه..نفساتو می بینی

زنده ای...

هنوز..

گفتم ای بابا خدا جون:

رنج ما راکه توان برد به یک گوشه ی چشم   

                                    شرط انصاف نباشد که مداوا  نکنی

یه سپید برفی قدیمی دوباره، به خاطر یه روز برفی و..

"تقدیم به ساغرم"

 دیروز انجیر حیاطمان جوانه زد

چه برفی میبارد از چشمهایت

شانه هایم را از نگاهت می تکانم

به اتاق برمی گردم

و غروب شعرم پشت ابرهای آخر اسفند

خشکیده ام

مثل انجیر حیاطمان که حرفی برای گفتن ندارد.

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط کوثر حجت |


و یک کار قدیمی فقط به خاطر پاییزی بودنش!

 

جوانه ای نزدم ای خزان غارتگر

چه می وزی به سقوط من این دم آخر

تمام برگ و برم ریخت  شانه هایم سوخت

هزار بال پرستو از آشیانم پر..

چه چشم شعله ات از فقر دستهایم باز

چه چشم شعله ات از مشت مشت خاکستر

چه سود داری ازین داستان تکراری

که پاک میکنی و مینویسیم از سر

مرورحسرت هر روزم اصلا آبان باد

چه فرق می کند اندوه مهر با آذر

چهار فصل خدا را دلم به تنهایی

خزان کشیده و خون خورده از لب خنجر

**

نمی دهم به هجوم تو ریشه هایم را

اگر چه آب گذشته ست از سرم دیگر

+ نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط کوثر حجت |


 

 خواهم مرد

روزی که یقیناٌ

   از تو به من نزدیک تر است

پشت پنجره ای که باز نخواهد شد

هیچگاه

به روی هیچ چیز

.....

پروانه و گل ...

پروانه و شمع ...

هیچکس نخواهد سرود

پروانه ای را که پشت پنجره میمیرد

 

+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط کوثر حجت |


"ای بابا اومدن ما رفتن شما؟!"

 صدای پاییز بود که میومد..همش صدای پاییز میومد..

صدای پای آقابزرگ که میرفت؟! میومد؟!

 هنوز درست نمیدونم داشت میرفت یا میومد!!!

 "ای بابا اومدن ما رفتن شما؟!"

 ...........

 رفتن در ماندن..نبودن در بودن..هستی در نیستی..

پایان در راهی که هنوز اول راهست..

 گیجم..خالی..

 تا حالا مرگ کسی رو عزیزی  رو اینطور از نزدیک و محسوس لمس نکرده بودم...

 پایان رو دیدم..

 حالا سکوت شدم..نمیدونم ازین به بعد میخوام چی کار کنم..حرفیم ندارم بزنم

 خشکیده ام مثل انجیر حیاطمان که حرفی برای گفتن ندارد...

 میگفت:"بابا چرا غمگینی؟تو ناراحتی من دلم میگیره.."

 ومن نمیتونستم توضیح بدم تیکه های معلق درونمو براش!

...........

 گرچه حالا دیگه درست نمیدونم بودن یعنی چی!

 اما هستم

 حتی اگه نباشم هستم 

 حتی اگه نبودم هستم...

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط کوثر حجت |



 



Design by : Night Skin












Sariah

[wWw.SARIAH.blogfa.com],Free MUSIC code in Sariah
free code in Sariah